تنگ ماهی گلی رو گذاشته بود یه جایی که چشمش بهش نیافته.
نامه رو که نوشت تنگ رو زد زیر بغلش و از خونه زد بیرون .
دو ساعت بعد توی اتاقش بود و کفشاشو واکس می زد .
می دونست اگه جیر جیر کفششو بشنوه یاد صبح میافته ، که تند تند
از کنار دیوار به سمت خونه بر می گشت .
در حالی که ماهی گلی رو با یه نامه جلوی در استخر پرورش ماهی
رها کرده بود .